یک پنجره

۱- گفت برای اینکه بدانم چه میکشد...باید به چشم های خودم مبتلا شوم

۲-

بین من و تو

دیوار شیشه ای

خود را در باران می شوید

و تو چشمانت را

                         در غربت من

می گریی

                  می خندم

می خندی

                   دلم می گیرد

و کلمات

در هیاهوی هر دو سو

پرپر می شوند

*

که می تواند

             خاک و باد را

                           در گردباد

                                       تجزیه کند؟

دستی که سنگ به بال های بزرگ من

                                                     می بندد

سنگ از بال مسافر کوچک تو

                                          باز می کند

پس پیش از آنکه باد کینه توز کویری

                                            به تاراجش برد

خبر خوش را

                   به من

                             بسپار

که از سقف ها و

                     دیوارها

                                دلتنگم

*

آنگاه

چون با بیابان تنها شدی

از گلوی من

             فریادی

                      برآر

که طنینش

آسمان را

             از هم

                     بشکافد (حسین منزوی)

 

۳- لحظه هایی هست برای دوست داشتن . لحظه هایی که دلت جهان کوچکی می خواهد و هم قدمی آرام و یادی که یادگار می ماند . لحظه هایی هست که برای توست . با همه کودکی های مدام ٬ بزرگ می شوی و پوست می اندازی . قد می کشی تا شاید دستانت به دستان رویا برسد .تاب حرف های نگفته را نداری اما می دانی که دیوار ماندنی نیست .  لحظه های دوست داشتن ٬ شبیه هیچ لحظه ای نیست .

 

|جمعه بیست و نهم مرداد 1389| 18:15|الی|

همان روز می دانستم که تو دوست نداری!نگاهت را می خواندم!دلداری می دادم خود را که تو دوستم داری و کمک می کنی از این کویر عبور کنم!با خودم می گفتم: بکر است و بدیع و متفاوت!من هیچ گاه دوست نداشتم متفاوت باشم اما دارم کم کم می پذیرم و با این واقعیت مسخره کنار می آیم که زندگی همه آدمها متفاوت است!متفاوت از آنچه دوست دارند،متفاوت و با فاصله ای عمیق از آنچه در ذهنشان می گذرد و این می شود معمولی!پس تفاوتی در کار نیست!!

اما این بار به معنای واقعی متفاوت است!متفاوت است چون من حرف های خصوصی و در گوشی ام با تو را جار می زنم!متفاوت است چون دیگر هیچ راهی نمی دانم که حرف هایم را بشنوی!!

آدم اگر از تو گله ای،پرسشی،شکایتی،درد دلی داشته باشد به کجا برود؟دادش را به نزد کدام دادخواه ببرد؟و مگر نه اینکه تمام آموزه های دینی مان با حمد و ستایش و سپاس تو آغاز می شود؟

و مگر نه اینکه تو همیشه بهترین ها را برای بنده هایت می خواهی؟و مگر نه اینکه همیشه می گویی درها باز است و پنجره ها گشوده؟و مگر نه اینکه می گویی اگر می دانستید چه اشتیاقی به شما دارم؟

و مگر نه اینکه می گویی همین نزدیکی هام مسافر ها؟و مگر نه اینکه می گویی مثل عطری در هوا رحمتم پراکنده است؟و مگر نه اینکه می گویی من به شما نیازی ندارم....فقط دوستتان دارم!

و من هیچ گاه جرات این را نداشته ام که بپرسم در قاموس تو دوست داشتن اینگونه است؟

چرا من!بنده تو!حق اعتراض ندارم؟حق عصیان ندارم؟چرا حق ندارم گاهی عصبانی بشوم؟چرا حق ندارم احساس کنم نمی شنوی؟چرا تا می آیم شکایت کنم کرور کرور نعمت هایت در ذهنم مجسم می شود که تو می توانستی !می توانستی تک تک آنها را دریغ کنی؟

راست می گویی:

"و لا یعترض علیک احد فی تدبیرک"شما نمی دانید،پس اعتراض وارد نیست....................


من واقعا  دیگر نمی‌دانم باید چه بنویسم؟ ببین کلمات چگونه مبتذل شده اند از دوری تو! نمی‌دانم جمله‌ها را چه‌طور بسازم ،لابد فهمیده ای که چگونه غریبگی می کنم با کلمات!با تو! ببین چه غباری نشسته است روی روحم؟

خودت می دانی آموزه هایم با چیزهایی که می بینم!می خوانم!می چشم!همپوشانی ندارد!!

دیگر همه رنج ها و نداشتن ها برایم مضحک است!بگو اصلا دیگر رنجی ندارم!کسی که رنج بی تویی را................

یاد آن دخترک سرطانی افتادم که در مسابقه "دستهای کوچک دعا"برنده بهترین نامه شده بود!برای تو نوشته بود و از تو خواسته بود که شفایش دهی و دعایش را برآورده کردی و او تا رسیدن جایزه اش زنده نماند!شاید گاهی ادای کودکان را در آوردن دلت را به رحم آورد...........

پ ن:۱-امام حسین در نامه اش به مسلم بعد از "بسم الله الرحمن الرحیم" اینگونه می نویسد:"من الغریب الی الحبیب"و من چشمانم را می بندم و یک سیاهه بلند می نویسم:من الغریب الی الحبیب...........

۲-نتوانستم از آنهایی که در حیات بودند خداحافظی کنم!حیاتی که به بن بست رسیده بود،خاطرات محوی از بن بست حیات دارم،بن بستی که چند سال از بهترین دوران زندگی ام را در انتهایش گذراندم و ایستادم و عبور دیگران را تماشا کردم و حالا که به عقب نگاه می کنم راضی ام و شاید سربلند!تنها گاهی،احساس بدی می کنم وقتی دیگران در موردم سخاوتمندانه قضاوت می کنند وقتی نمی توانم بگذرم.................

3-ناراحتم کرد و وحشی شدم،یک طوری که بیا و ببین.در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتد.نمی شود فرار کرد.مثلا وقتی اردنگی می خوریم ،می شود زد به چاک،اما از درون غیر ممکن است.وقتی به این حالت دچار می شوم می خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم.مثل این است که وجود دیگری در من باشد.انگار که حرف زدن در این باره حالم را جا آورد.مثل این است که قدری بیرون می ریزد.می فهمید چه می خواهم بگویم؟

4-راستی

                 در میان این همه اگر

                                             تو چقدر بایدی..........

|شنبه شانزدهم مرداد 1389| 19:45|الی|

برای نوشتن علاوه بر دل باید تمرکز هم باشه و این چیزیه که الی این روزا کم داره....زنده س ولی الی همیشه نیست.....ازش قبول کنین این غیبتو و باور کنین که این بار مشترک مورد نظر واقعا" در دسترس نمی باشد.....

خودخواهیه اما کامنتاتون و جویا شدن علت این غیبت میون این همه گرد و خاک ناامید کننده نشونی آبادانی بود...

مثه اینه که یکی آروم در گوش آدم بگه یه جایی یه جوری یه رد پائی گذاشته....

شرمنده م که کاری برای جبرانش نمیتونم بکنم جز این که بگم ما عادت کردیم که گاهی اس ام اس های چند روز پیش رو امروز دریافت کنیم و تبریکای یلدامون عید نوروز به دست دوستامون برسه....

الی توی ذهنش می نویسه بلکه اشکال خطوط به زودی برطرف شه و پیغاماشو دریافت کنین...

خطوط دلتون آزاد....

پیغامهای ذهنتون سریع الوصول....

مشترکین مورد نظرتون همیشه در دسترس.......همین

تابعد....یاعلی

|جمعه هشتم مرداد 1389| 20:11|الی|

miss-A